نصیحت اوس اصغر به دخترش! اوس اصغر به دخترش شبنم، گفت،بنشین که صحبتی دارم، شاکی ام ،دلخورم ، پکر شده ام، چون که امروز با خبر شده ام، که تو در کوچه ای همین اطراف، باجوانی جُلنبر و الاف، سخت سرگرم گفت و گو بودی، چه شنیدی از او؟ چه فرمودی؟ رفته بالا فشارم ای گاگول! سکته کرده ام مطابق معمول. ای پدرسوخته ...
یک دزد میره خونه یک پیرزن برای دزدی میبینه بوی گند سیر میاد خونه پر از سیره، همه جا رو سیر گرفته، دماغشو میگیره و خونه رو میگرده. هیچی نیست جز سیر چشمش به یک چراغ جادو می افته رویش دست میماله یک غول میاد بیرون. غوله میگه هرچه بخای میدم دزده میگه یک میلیون پول میخام. غوله میپرسه یک میمون؟ دزده میگه ن...